X
تبلیغات
بالاجاده
BALAJADEH

دیدی که سخــــت نیســـــت


تنها بدون مــــــــــن ؟!!


دیدی صبح می شود


شب ها بدون مـــــــــن !!


این نبض زندگی بــــــــی وقفه می زند…


فرقی نمی کند


با مــــــن …بدون مــــــن…


دیــــــروز گر چه ســـــــخت


امروزم هم گذشت …!!!


طوری نمی شود


فردا بدون مــــــن !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آبان1392ساعت 19:24  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

گفته بودم که خاطرَت را این مردِ تنهای ایل می خواهد

گفتی : آخر چرا؟  و پرسیدم :  عاشقی هم دلیل می خواهد؟

قلبِ تـو ، جنس سنگ هم باشد، قبله ی آرزوی من آنجاست

فتحِ این کعبه ای که می بینم... آه ! اصحاب فیل می خواهد!!

گفته اند امتحان چشمانت، کار یک عاقل ِ مسلمان است

کوفه ی چشمهای تو شاید  مسلم بن عقیل  می خواهد

بین دریــای مشکیِ مویت، بازهم فرق از وسط وا کن

تا دوباره کسی نگوید کـه معجزه، رود نیل می خواهد

بوی عطر تو آنچنان پیچید، که اسبهای قبیله رَم کردند

بنده در خدمتم اگـــر بانو ، چارپایــی اصیل می خواهد


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1392ساعت 19:49  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 


مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم


تو را می‌بینم و میلم زیادت می‌شود هر دم


به سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری


به درمانم نمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم


نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی


گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم


ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم


که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم


فرو رفت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی


دمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم


شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم


رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم


کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت


نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم


تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده


چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1392ساعت 19:32  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

 

 

پسرک..........

 

تو به من خنديدي و نمي دانستي


من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم


باغبان از پي من تند دويد


سيب را دست تو ديد


غضب آلود به من كرد نگاه


سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك


و تو رفتي و هنوز،


سالهاست كه در گوش من آرام آرام


خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم


و من انديشه كنان غرق در اين پندارم


كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 

دخترک..........

 

من به تو خنديدم


چون كه مي دانستم


تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي


پدرم از پي تو تند دويد


و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه


پدر پير من است


من به تو خنديدم


تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم


بغض چشمان تو ليك


لرزه انداخت به دستان من و


سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك


دل من گفت: برو


چون نمي خواست به خاطر بسپارد


گريه تلخ تو را


و من رفتم و هنوز


سالهاست كه در ذهن من آرام آرام


حيرت و بغض تو تكرار كنان


مي دهد آزارم


و من انديشه كنان غرق در اين پندارم


كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 

سیب............

 

دخترک خندید و


پسرک ماتش برد


که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده


باغبان از پی او تند دوید


به خیالش می خواست،


حرمت باغچه و دختر کم سالش را


از پسر پس گیرد


غضب آلود به او غیظی کرد


این وسط من بودم،


سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم


من که پیغمبر عشقی معصوم،


بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق


و لب و دندان ِ


تشنه کشف و پر از پرسش دختر بودم


و به خاک افتادم


چون رسولی ناکام !


هر دو را بغض ربود...


دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:


او یقیناً پی معشوق خودش می آید

 

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:


 مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد 

 

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام


عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز


جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،


همه اندیشه کنان غرق در این پندارند


این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1392ساعت 16:4  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

http://www.raazebaghaa.ir/imagecenter/images/n0tahr3wk76hxce9pv.jpg

 

قطـــار  خطّ لبت راهـــی سمرقند است

بلیت یک سره‌ از اصفهان بگو چند است؟

عجب گلــــی زده‌ای بـــاز گوشـــه‌ مـویت

تو  ای همیشه برنده ! شماره‌ات چند است؟

بــــه تــــوپ گـرد دلـــم بــاز دست رد نزنی

مگر  نود تو ندیدی عزیز من هند است

همین کـــه میزنیش مثل بید می‌لرزم

کلید کُنتر برق است یا که لبخند است؟

نگاه مست تــو تبلیـغ آب انگور است

لبت نشان تجاری شرکت قند است

نشسته نرمی شالی به روی شانه‌  تو

شبیه برف سفیدی کـــه بر دماوند است

دوبـــاره شاعــر جغرافی ات شدم، آخر

گلی جوانی و  تاریخ از تو شرمنده ست

چرا اهالــی این شهر عـــاشقت نشونــد

چنین که عطر تو در کوچه ها پراکنده است

به چشم‌های تو فرهادها نمی‌آیند

نگاه تو پــی یک صید آبرومند است

هزار  قیصر و  قاسم  فدای چشمانت

بکش! حلال! مگر خون‌ بهای ما چند است؟

نگاه خسته‌ عاشق کبوتر جلدیست

اگر چه مــی‌پرد امــا همیشه پابند است

نسیم، عطر تو را صبــح با خودش آورد

و گفت: روزی عشاق با خداوند است

رسیـــدی و غــزلـــم را دوبـــــــاره دود گرفت

نترس   آه کسی نیست  دود اسفند است

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1392ساعت 21:46  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

http://negar.charchoob.com/wp-content/uploads/chaeshm.jpg

 

گوشه‌ی ابرو که با چشمت تبانی می‌کند

این دل خامــوش را آتش فشانــی می‌کند

عاشقت نصف جهــان هستند، اما آخرش

لهجه‌ات آن نصفه را هم اصفهانی می‌کند

چای را بی پولکی خوردن صفـا دارد، اگر

حبه قندی مثل تو شیرین زبانی می‌کند

گاه می‌خواهد قلم در شعر تصویرت کند

عفو کن او را اگر گاهــی جوانی می‌کند

روی زردی دارم اما کس نمی‌داند درست

آنچه با من عطر شالــی ارغوانی می‌کند

عاشق چشمت شدم، فرقی ندارد بعد از این

مهربانــــی مــی‌کند ، نامهربانـــــی مـی‌کند

مــاه من! شعرم زمینی بــود اما آخرش

عشق تو یک روز ما را آسمانی می‌کند

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1392ساعت 21:37  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

 

باید کــــه ز داغم خبــری داشته باشد

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکــر دشمن پسری داشتـــه باشد

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچــــه ی دست تبــــری داشتـه باشد

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تــــو دیــــن دگـــری داشته باشد

آویخــــته از گــــردن من شـــاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

سر درگمـــی ام داد گـــره در گـــره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1392ساعت 18:57  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

http://wallpapers-catalog.com/girl-in-rain-wallpapers.1920x1080.jpg

باران ببـــار ،اما بدان اينجا صفـــــــا را می کشند

مجنون به صحرا می برند، حلاج ها را می کشند

اينجا تمــــــــام مردمان احساس غربت می کنند

باران غريبی کن فقط،چون آشنـــــا را می کشند

در انتظـــــــــار جامه ای با عطر و بوی يوسف اند

امـــا ببـــار و خود ببين باد صبــــــــا را می کشند

گل با تو می خندد ولی زنبـــــــور او را می مکد

باران نمی دانـی چطور اينجـــا وفا را می کشند

امروز زخـــم خاک را چون مرهمی می بــــاری و

فردا تو را پس می زند! اینجـــــا دوا را می کشند

می ترسم این را گویم و خشکی ببارد جـای تو

این مردمان ناسپاس حتی خـــدا را می کشند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1392ساعت 18:48  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

http://matalebeziba.persiangig.com/image/matalebeziba.irUDV.jpg

 

از آن موهای وحشی خواستم دیوانه بازی را

از آن لبهای سرخت جرأت پیمانه بازی را

شبیه موی تــو بر شــانه میریزم و میدانم

که باز آغاز خواهم کرد فردا شانه بازی را

به زیر روسری خوابانده ای صد فتنه ی زیبا

به همراه هزاران عـــاشق پروانـــه بازی را

کنار حوض خانه ، کودکانه تجـــربه کردیم

من و تو با مکعبهای کوچک خانه بازی را

و حالا بـی تو آواره ترین دیوانه ی شهرم

در این زنجیر باید سر کنم دیوانه بازی را

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1392ساعت 18:44  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

http://upload7.ir/images/61847617428836981030.jpg

 

تمام سجده هایم در دل محراب، بازی بود

قبا و جا نماز و مهر من ، اسباب بازی بود

به پروازم خوشم اما به زنجیر است دستانم

نفهمیدم کــه این پرواز ، تنهـــا تاب بازی بود

تن خاکــــی فرومانده بـه گل از اشک چشمانم

خوشا اشکی ز دل، اشک دو دیده آب بازی بود

فقط چشم مرا هرروز خـواب آلوده تر کردند

عبادت های شبهای بدون خواب، بازی بود

به غیر از آن نمازی که شکستش یاد ابرویت

تمـــام سجده هایم در دل محــراب، بازی بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1392ساعت 18:40  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

 

 

این صندلی که جای تو خالیست روی آن

یعنی که آمدی، که نشستی، که ناگهان

پروانـــه وار پیـــله دراندی و پـــــر زدی

رفتی به سمت نقطه ی پایان آسمان

اعجاب رفتنت در و دیــــوار را گرفت

حتی دهان پنجره باز است همچنان

بعد از تو لفظ و لهجه ی ساعت عوض شده است

طــوری کـــه حس نمی شود از چرخشش زمـــان

دیـدم کــــه بعد رفتــن تــــو جـــای تیـک تاک

می گفت لحظه ای نرو پیشم بمان ... بمان

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1392ساعت 18:38  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

http://heaven67.persiangig.com/image/1389/true_love.jpg

 

روی لب های تو وقتی ردی از لبخند نیست

در وجودم سنگ روی سنگ دیگر بند نیست

اخم هایت را کمـی وا کن که تاب آوردنش

در توان شانه های خسته ی الوند نیست

خواجه  قاجار اگر چشم کسی را کور کرد

قصه اش آنچـه مورخ ها به ما گفتند نیست،

خواست تا از چشم زخم دشمنان حفظت کند

خــوب مـی دانست کـــار آتش و اسپند نیست

آنقدر شیریــن زبانــــی کـار دستــم داده ای

قند خون از خوردن  بیش از نیاز  قند نیست

ای تنت شیــراز راز آلـــود فتحت می کنم

گرچه در رگ هام خون پادشاه زند نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1392ساعت 18:36  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

http://www.patugh.ir/up/2013/07/esh.jpg

 

عاشق شدن این روزها یک جور ناهنجاری است

ایــن مساله از دید تو یک سـوژه  تکراری است

مـی خواهـی از من بگذری دنبـــال از من بهتـری

حالا تو و وجدان تو    این رسم مردم داری است؟

اذن دخولم می دهـی در بارگاه بسترت؟

رفتار تو مانند یک دوشیزه  درباری است

در انقباض لحظه ها من استخوانم خرد شد

تنهـا گــواه ادعایم سـاعت دیـــواری است

مازندران چشم تو یک مقصد گردشگری ست

یک اررش افــزوده بـر بـازارهـای ساری است

تشنه بــه خـــون من شدی از شــعر من سیراب شو

خونی که در شعر من است از زخم های کاری است

افعــال مــا تــا ایـــن زمـــان جز ماضــی مطلق نبود

تنها "تو را می بوسمت" یک حال استمراری است

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1392ساعت 18:32  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

http://www.rawanonline.com/wp-content/uploads/2012/02/psychology-of-love-part-3-image.jpg

لب به لب مهمانی ات را با سکوت آغاز کن

از کنـــایه دست بــردار و فقـــط ایجــــاز کن

دعـوتت را فــاش کـــن پیغمبـــر زیبــــای من

وحی شو بر قلب من افشای هر چه راز کن

عطر دستت سطح میز شام را پر کرده است

شمــع را روشن بکن تکمیــل این اعجــاز کن

کوک کردم ساز را با دستهای مهربان

لهجـــه ات را وارد روح لطیــف ساز کن

فرصت پروانگی مابین دستان من است

در فضــای تنگ آغـــوشم بیــــا پرواز کن

لامپ را خاموش کن حالا که شب آغاز شد

چشــم هایت را ببند و دکمــه ها را بـاز کن

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1392ساعت 18:28  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

 

بیشتر از سنگهایت شیشه صدچندان شکست

در پـــی خـــواب زمستــــان باور گلدان شکست

رفتنت کابــــوس هــــای بـــــاغ را تعبیــــر کرد

شاخه های سرو هم در عصر یخبندان شکست

عده ای در روستــــا با عشـــق مشکل داشتند

مرد چوپانی نی اش در دست نامردان شکست

دختــــر ارباب رعیــت زاده ای را جــــا گذاشت

قاب عکسی مشترک با چهره ای خندان شکست

پک به سیگارش زد و توی گلویش حبس کرد

داد زد مهــر سکـوت کهنه ی زندان شکست

عصرها تنها نشستن کافه پی در پی دلش

با مــرور خاطراتـــی از حنــــابندان شکست

چـــای را یکبـــاره نوشید و لبش می سوخت ...آی

دست لرزید استکان در حسرت قندان شکست

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1392ساعت 18:24  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

در سرم باش و بیا یکسره سرسام بده

قدری از باده ی ته مانده در آن جام بده

بنشین دود کنـــم هستی خود را با تو

مثل قلیان دو سر چاق به من کام بده

گره ی روسریت را کمی امشب شل کن

به تمـــام شعرا...نه...به من الهــــام بده

رعیت بـــاغ تـوام دختــــر ارباب فقط

مشتی از نوبر هرساله ی بادام بده

دست کم جای جوابی به سلامم یکبار

بی تفـــاوت نگذر از من و دشنــــام بده

حکم دادی به خداحافظی آخر ، قبلش

قدر یک بوسه به من فرصت فرجام بده

به سراغ من اگر آمدی آهسته بیا

غــزلی تازه بخوان ، فاتحه آرام بده

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1392ساعت 18:21  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

 

دنیای شیرینت به کـام دیگران باشد

لبخندهایت سهم از ما بهتران باشد

کج کرده راهش را به سمت دامنت خورشید

پرچیــن گلهـــای تـــــو وقتـــی زعفران باشد

گلگونه های شرجی شهریور گیلان

نارنـــج های نوبــــر مـــازندران باشد

یک دکمــــه از پیراهنت افتاده در کوچــه

جوینده اش یابنده ی گنجی گران باشد

شب زنده تر شد با پل ابروکمان شهرم

تا لهجه ی شیرین خرما هم در آن باشد

مطلــع ندیدم ناب تـــر از بیت ابرویت

باید قلم در بیت بیتش خیزران باشد

مستی خیالی نیست،همدستم اگر باشی

هر جــام چشمت ناب تر از شوکـــران باشد

وقتی که می دانم نگاهت در نگاهم نیست

دیگـــر نبــاید انتــظار از دیگـــران باشد

پس لااقل شب روسری را از سرت بردار

مهتـــاب باید آسمانش بـی کـــران باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1392ساعت 18:18  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

بگردم دور تـو، دور نگاهت ، دور باطل ها

مرا دیوانه می خوانند، امثال تو عاقل ها

پری رویی، نه... زیباتر، سر زیبایی ات بحث است

بــه طرزی کـــه کـــم آوردند توضیـــح المسائل ها

حسادت می کنم با هرکه دستش لای موهایت...

حسادت می کنم حتی به این موگیر ها، تل ها

مرا از دور میدیدی، خودت را جمع می کردی

بیـــا یک بار دیگــر هم شبیه آن "اوایل ها"...

و من معنــی بعضــی شعر ها را دیــر می فهمم

"که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها"

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1392ساعت 18:8  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

 

مرا بازیچـه‌ خود ساخت چـون موسی که دریا را


فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را


نسیم مست وقتی بوی گل می‌داد حس کردم


کـــه این دیوانــه پرپر می‌کند یک روز گـــل‌ها را


خیانت قصه‌ی تلخی است اما از که می‌نالم؟


خودم پــــرورده بودم در حــواریــون یهــــودا را


خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست


چـــه آســــان ننگ می‌خوانند نیرنگ زلیخــــا را


کسی را تاب دیدار سرِ زلف پریشان نیست


چـــرا آشفته می‌خواهی خدایــا خاطر ما را


نمی‌دانم چـــه افسونی گریبان‌گیر مجنون است


که وحشی می‌کند چشمانش‌آهوهای صحرا را


چه خواهد کردبا ما عشق؟پرسیدیم و خندیدی


فقــــط با پاسخت پیچیـده‌تر کــــردی معمــــا را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1392ساعت 23:12  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

 

من پر شدم از دروغ  صافی لطفا

ای مرگ! بیــا بکن تلافــــی لطفا

از شــــوری منطق زمیــــن بیــــزارم...

یک پرس جنون با سس کافی لطفا

 

هرچند نه عشقی و نه جفتی داریم

نه پــــول و نه گردن کلفتـــــی داریم

با قبـــر گـــران دگر نمی ارزد مرگ!

صد شکر که اکسیژن مفتی داریم!

 

یک دوره به نبض من تناوب برسان...

یک روح  تنــــم را به تعجب برسان...

من دارم از اصل زندگــــی می افتم!

یک عشق به حال من تقلب برسان...

 

درگیر توام و ماجرایـــی با تــــو

من بنده ترین شدم , خدایی با تو!

تاریـــخ تولدم عزیــزم در اصل

برگشته به روز آشنایی با تو

 

امروز در این جنون جوابــم کردی

با قصه ی عاشقانه خوابم کردی

ای عشق پدر سوخته بس کن دیگر!

باز آمدی و خانــــه خرابــــم کردی...

 

می گفت که عاشق شده و دلتنگ است

دلداده ی او با همـــــه کس یکرنگ است

پرسید کــه می شناسیش؟! گفتم خوب!

عمریست که نام مستعارش سنگ است

 

چشمات شبـــی به لا مکانم انداخت

هی بوسه و بوسه در دهانم انداخت

گفتـــــم بروم کــــه دیگــــر آدم بشـوم

لب های تو عشق را به جانم انداخت

 

دیروز درون عشق خلاق شدم!

بر روی تن حروف شلاق شدم!

رفتم که دلم  مثل دلش سنگ شود

از بخت بدم شبیه چخماق شدم

 

افسوس نمی خورم اگر در به درم

یا بدتر از ایــــن اگــر بیاید به سرم

می مانم و با هر چه که شد می سازم

ای چــــرخ فلک! من از تــــو لجبــــاز ترم

 

بر زخم دلم عشق نمک می پاشد

یک عمــر توجهــــی نکردی! باشد!

عمری ست که فکر می کنم خانه ی تان

باید ته کوچــــه ی علـــــی چپ باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1392ساعت 22:59  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

 

تا ابد بغض ِ منِ غم زده کال است عزیز!

دیدنِ گریه ی تمساح محـال است عزیز!

تا شمــا خانــــه اِتان سمتِ شمــالِ دهِ ماست

قبله ی دهکده مان سمتِ شمال است عزیز!

پنجـــــره بین ِ من و توست مرا بـــوسه بزن

بوسه از آن طرفِ شیشه حلال است عزیز!

ماهِ من عکس تو درچشــمه گِل آلـوده شده

عیب از توست ببین چشمه زلال است عزیز!

دام ِ گیسوی تو بی دانه شده می فهمی؟

امپراطـــوریِ تــــو رو بــــه زوال است عزیز!

عشق ، این نیست که بر گردن من حلقه زده

اینکـــــه برگردنــــــم افتاده ، وَبال است عزیز

چارفصل است دلـــــم منتظر ِ پاســـخ توست

لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیــز!

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1392ساعت 22:49  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

 

تمــــام فرم تنت قابل تصــــــور بود

اگرچه آن تن برفی ت زیر چادر بود

دو نیم دایره از عين ِ عشــــق ابرویت

حباب سینـه ی تو تشنه ی تلنگر بود

خدا چه حوصله ای داشت وقت خلقت تو

چرا کـــــه چهره ی تـــــو قاب مینیاتـور بود

من از سپاه نگاهت شکست می خوردم

درون چشـــــم تـــو صدهــــا گلادیاتـــور بود

کمندِ زلفِ تو یک شهر را به دار کشید

شب نشسته به گیسوت دیکتاتور بود

دوباره من ، من ِ بـــی چاره بودم و تردید

همیشه نان من از دست عشق آجر بود

تفاوت من و تو بیش از آسمان و زمین

تفاوتــــی کــه فقط مایه ی تمسخر بود

تو آن دُری کـــه بدون صدف رهاشده بود

من آن صدف کف دریا که خالی از دُر بود

تو دوست داشتنت معنی ترحم داشت

« علاقه ی تو به من از سر تظاهر بود»

ببخش از اینکه حقایق در این غزل رو شد

برای گفتن ایــن حرفــها دلــــم پــــُر بــــود

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1392ساعت 22:22  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

 

افتاده دو چشمان تو در مردمک من

انگار اثــــر کـــــرده دوباره کلک من

تو کودک گستاخ و منم ظرف سفالی

هی لــج نکن و سنگ نزن بر ترک من

صدمرتبه در آبی چشمت شده ام غرق

افسوس کــــه یک بــار نکردی کمک من

رد شد دل پوشالی و ناپاک و دو رنگت

در ساد ه ترین مرحـله های ِ محک من

گفتی که به جز شمع تنت شعله ندارم

با شعله ی کی سوخته ای شاپرک من

طی شد همه ی عمرم و افسوس نبوده

یک خاطــــره در زندگــــــــی مشترک من

رفتی من ِ بی خاطره در خویش شکستم

درنامـــه نوشتــــم نگزیده است کک من

باز آمده ای سوی دلم مثل گذشته

آهنگ جدایـی نزنی نی لبک من

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1392ساعت 22:14  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

ای قوسِ لبت ، قوسِ قزح را زده طعنه

هـــرم ِ بدنت بـــر تب ِ صحـرا زده طعنه

ابریشم ِ دستان ِ به دستم نرسیده ت

بر بال و پر ِ دسته ی قـــوها زده طعنه

شب گمشده در پیچ و خم ِ گیس ِ بلندت

هر تار ِتـــــو بـــر صد شب یلدا زده طعنه

لب باز کن ای آنکه لبت با دمِ گرمش

عمــری به دم ِ گرم ِمسیحا زده طعنه

گیسوت طناب است و تنت چوبه ی دار است

این شیـــوه حکـومت بـــه مغولــــها زده طعنه

از آب وفـــای تــــو فلک هم نچشیده

کی غیر تو اینگونه به دنیا زده طعنه

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1392ساعت 22:9  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  | 

نمازم را قضا کرده تماشا کردنت ای ماه

بماند بین مــا این رازها بینی و بین الله!

من استغفار کـــــردم از نگاه تـــو نمی دانـم

اجابت می شود این توبه کردن های با اکراه

برای من نگاه تــــــو فقـط مانند آن لحظه است

همان لحظه که بیتی ناگهانی می رسد از راه

و شاید من سر از کـاخ عزیزی در می آوردم

اگر تشخیص می دادم چو یوسف راه را از چاه

مرا محروم کردی از خودت این داغ سنگین بود

چنان تحریــــــم تنبـــــاکو برای ناصرالدین شاه

+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1392ساعت 0:16  توسط دوست شما  اسماعیل شهریاری  |